یادداشت های من

یادداشت های من

یادداشت های من
آخرین مطالب

The last man on Earth sat alone in a room, there was a knock on the room.

آخرین انسان زمین در اتاقش نشسته بود،که ناگهان در زدند!!

"در زدن" نام داستان کوتاه تخیلی فقط با ۱۲ کلمه (در زبان فارسی) است که فردریک بروان در سال ۱۹۴۸نوشته است.

Walter Phelan آخرین مرد زنده روی زمین است.داستان در مورد حمله موجودات فضایی ای به سرکردگی فردی به نام zan به زمین است که در حال نابود کردن حیات بر روی کره زمین می باشند.او تمام جانداران به جز گونه های عجیب آنها را که برای باغ وحش خود میخواهد کشته.zan نامیرا است ،وقتی می بیند تمام موجودات عجیب باغ وحش یکی پس از دیگری در حال مردن هستند،آشفته میشود.آنها سراغ والتر بروان می روند و از او مشورت می خواهند،والتر هم به آنها میگوید که جانوران به دلیل کمبود محبت می میرند.پس به zan پیشنهاد کرد که جانوران زنده مانده را نوازش کند تا نمیرند.او یک جانور را انتخاب می کند ولی zan پس از نوازش آن،به طور عجیبی می میرد و موجودات فضایی از ترس مرگِ فرمانده شان زمین را ترک میکنند.بعدا مشخص میشود که آن موجودی که والتر انتخاب کرده بود نوعی مار سمی بوده است.

داستان همان گونه که شروع شده بود تمام می شود:آخرین انسان روی زمین تنها در اتاقش نشسته بود، ناگهان در زدند!!

به عنوان یک کل کل ادبی هم شخصی به نام ران اسمیت تنها با برداشتن یک حرف داستان کوتاه تری از ورژن فردریک بروان پدید آورد، lock به جای knock.

The last man on  Earth sat alone in a room'there was a lock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود،قفلی روی در زده شد!!!

 

منبع: www.tannazmoin.com 

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۷:۲۵
سید عماد حسینی

بیست و چند سال را با کلی فراز و نشیب زندگی میکنیم و بعد از کلی سعی و خطا به جایی میرسیم که به خیال خودمان اکنون آب دیده ایم و با حالی خوب و تلاشی کم نظیر،آماده رفتن به دنبال اهداف آرمانی که برای خودمان ترسیم کرده ایم می شویم.تا اینجایش درست،اما داشتم به وقفه هایی که ناخواسته در میان این انگیزه ها می افتد فکر میکردم و گفتم شاید باید چنین بشود.شاید باید برای رسیدن به آن هدف سختی بیشتر کشید وبیشتر منتظر ماند.و شاید راست گفته اند که انسان قدر چیزی که بیشتر برایش سختی کشیده است را بیشتر می داند.واگر قرار است که موفق باشیم شاید مدت زمان رسیدن به آن مهم نباشد و مهم میزان و شعور خودمان از موفقیت باشد.همه اینها شاید است و نمیدانم دلیلش همین است یا نه اما میدانم بهترین راه آن است که تَن بدهیم به رخداد ها و به مانند همیشه متفاوت بیندیشیم! .

 

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۳۱
سید عماد حسینی
 
 
۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۱۲
سید عماد حسینی

همه به شهر آمده بودند اما مرد به روستا وفادار مانده بود.سالها بود برف و باران به زمین نمی‌بارید و خشک سالی بیداد می کرد با این حال دل از درختان خشک و بی حاصلش نبریده بود.امید داشت ، به رسیدن روزهای خوب.


و با همین امید و آرزو و وعده روزهای خوب خانه ای در نزدیکیشان برای ما پیدا کرد و ما همسایشان شدیم،چند سالی بیشتر نمیشناختمش اما این را همیشه به خاطر خواهم داشت که مردی سخت کوش بود.
روزهای خوبی که وعده
 اش را می داد فرا رسید،اما روزی که ما فراموشمان شده بود و او دیگر قادر به درکش نبود،روزی که فقط آسمان چندین سال نگاه های پر از حسرت آن مرد را یادش مانده بود و در اوایل این زمستان و در هفتمین روز نبودنش برف بر مزارش نشاند تا شاید آن مرد سپید موی سنگینی آرزوهای سپیدش را احساس کند.
حال شاید خشکسالی تمام شود اما دیگر امیدی برای رفتن به آن روستا نمانده.
روحت شاد مرد همسایه.
۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۱ ، ۱۰:۳۶
سید عماد حسینی

گاهی نباید فکر کرد،گاهی باید خود را به کوچه علی چپ زد و فارغ از هرگونه فکر و غصه زندگی کرد.
آنگاه میتوانی آسوده باشی کسی نبوده که برایش دنیایت را گذاشته باشی و قدرت ندانسته باشد.آنگاه میتوانی سرت را مثل یک مرد بالا بگیری و خیالت راحت باشد که به کسی خیانت و نامردی نکرده ای.آنگاه میتوانی بدون هرگونه عذاب وجدانی خود را برای یک زندگی آسوده و یک شب تا صبح خوابیدن بدون کابوس آماده کنی.
خودم را به کوچه علی چپ زدم اما آدرسش را یاد نگرفتم و شلوغی و پر از هرج و مرج بودنش حواسم را به خودش پرت کرد.
بین خودمان باشد! کوچه ایست پر رمز و راز...
من تا آخرش را رفتم،هرچند سخت بود ولی آخرش رسید به آینده ای درخشان.

توهم اگر مردش هستی بسم الله.

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۱ ، ۱۴:۳۰
سید عماد حسینی